|
ترانه ها و دلنوشته های محمد عظیمی |
يادمه مادر بزرگم هميشه مي گفت:امان از دست اين تهرون بي در و پيكر كه هركي مياد داخلش ديگه به زور شمشيرم نمي توني بيرونش كني!
اين حرف مادر بزرگم زياد براي من مهم نبود تا اينكه به يك جووني بر خوردم كه اومده بود تو اين شهر بي در و پيكر دنبال كسي كه يه روزي قرار بود تموم زندگيش بشه،اما...
اين هم يك ترانه :
كجاس اون دختر پاك و باكره
كه واسه يه بوسه رنگش مي پريد
دختري كه تو چشاي عسليش
مي شد اقيانوسي از وفا رو ديد
كجاس اون دختر سبز و بي گناه
كه يه دنيا مهربوني بود باهاش
هميشه سنگ صبور بود واسه من
گل مي ريخت از دونه دونه نفساش
بوي هرزگي گرفته بدنت
تو ديگه آدم سابق نيستي
حتي حالت نگات عوض شده
باورم شده كه عاشق نيستي
راه ميفتي تو خيابون شب و روز
هميشه با مدلاي جورواجور
ميشي معشوقه و محبوب همه
با موهاي مشكي و بلوند و بور
من از اينجا ميرم اما تو بمون
تا بشي همخوابه ي خريدارات
تو مي گفتي از طلاس زمين شهر
اما حالا رفته تو لجن پاهات
بوي هرزگي گرفته بدنت
تو ديگه آدم سابق نيستي
حتي حالت نگات عوض شده
باورم شده كه عاشق نيستي
كجاس اون دختر پاك و باكره؟...
نمي دونم بام دنيا كجاست اما اي كاش مي تونستم به اونجا برم و فرياد بزنم اي مردم دنيا تنها راه نجات جهان عشقه!
تقديم به دوست خوبم نيما
تو قرني كه خدا روزي
هزار بار جون به لب ميشه
تو قرني كه واسه مردم
گلوله نون شب ميشه
تو قرني كه همه بايد
بشن مصلوب استثمار
واسه يك لقمه نون حتي
برن تا پاي چوب دار
تو قرني كه نژاد و رنگ
دليل برتري باشه
يه بمب هسته اي آسون
بلاي جون دنيا شه
تو قرني كه واسه سرباز
سلاحش مثل ناموسه
لب صدها نفر هر روز
لباي مرگو مي بوسه
تو قرني كه دل مردم
دچار زخم ديرينه
يه درموني مثه مردن
براشون خيلي شيرينه
همه دنيا رو بايد داد
توي دستاي عاشقها
آخه درد تموم ما
نبود عشقه تو دنيا
ميشه فردا رو روشن ديد
اگر عاشق بشيم آسون
با يك بوسه ميشه دنيا
دوباره پرشه از مجنون
تقدیم به دختر افغانی که این روزا ناجی ترانه های من شده.
بر اساس یک ملودی قدیمی
:
با اینکه دستامون از هم
یه دنیا فاصله داره
با اینکه بی تو سَر کردن
برای من یه آزاره
با اینکه بین من با تو
یه اقیانوسِ بی رحمه
با اینکه قلبم از دوریت
مثه دریایی از زخمه
بمون در انتظار من
تا من روزی بیام از راه
دعا کن، شاید اینجوری
بشه دوری ما کوتاه
با اینکه بی تو من یعنی
یه گلدون ترک خورده
یه ماهی قرمز عاشق
که توی تنگ افسرده
با اینکه روزگار ما
میره به سمت نامردی
نمی دونم چی شد اما
دیدم که عاشقم کردی!
بدون هر لحظه و هرجا
نشستم من به پای تو
بدون که آخر قصه
جونم میشه فدای تو
بمون در انتظار من
تا من روزی بیام از راه
دعا کن، شاید اینجوری
بشه دوری ما کوتاه
دارم به این فکر می کنم:
یه کسی که قدم توی یه راهی گذاشته و تا یه حدی هم پیش رفته به چند طریق می تونه راهی که رفته رو بر گرده؟
یعنی ممکنه راه برگشتی نباشه؟
یا به جای یک راه 10000تا راه برگشت باشه؟
مگه نمی گن ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه ست اما پس چرا این ماهیهایی که بعضی ها از آب گرفتن بوی تعفن و گندیدگی میده؟
شاید ...
نه...نه... ببخشید
اونا از آب گل آلود ماهی گرفتن!
نه؟
این ترانه یا شعر( چه فرقی داره ) رو تقدیم می کنم به تمام کسانی که تو این اتفاقات اخیر یه پاشون گیره.
البته اینم بگم شعرو ترانه خیلی فرق داره ولی چون در حال حاضر من دچار بحرانم همینطوری توی جمله ی بالا گفتم فرقی نداره!
آن زمان که غصه می میرد
آن زمان که آسمان آبیست
آن زمان که شب چراغانو
آن زمان که شهر مهتابیست
آن زمان که مردم کوچه
عاشق عشق و جنون باشند
در ستیزه با مترسک ها
غرق اشک وآه و خون باشند
من برای لمس آزادی
هرچه دارم ساده می بازم
من برای رستن از این حجم
یک کلید تازه می سازم
زیر شلاق ستم باید
با شعار مرگ بر ظلمت
قصه را خالی کنیم با هم
از دروغ و کینه و نفرت
حق ما این است تا روزی
در هوای پاک آزادی
پر بگیریم تا دل خورشید
در جهان مملوء از شادی
من برای جنگ با وحشت
صادقانه مثل سربازم
من برای رستن از این حجم
یک کلید تازه می سازم...
سلام و عرض ادب و احترام
بالاخره امتحاناتم به اتمام رسید و منم به آزادی رسدیدم.
چقدر تابستون خوبه!
تابستون رو به خاطر آزاد بودنم دوست دارم
به امید روزی که هیچ کس در بند اسارت نباشه
این ترانه رو نوشتم واسه مردم سرزمین زیتون که در اسارت بسر میبرند
(تقدیم به محمدرضا ابوفاضلی همسنگر و هم اندیشه ی دیروز و امروز و فردای من)
گریه حال دلتو خوب میکنه
پس چشاتو یه کمی بارونی کن
نذا تا غصه زمین گیرت کنه
پر بزن بالتو آسمونی کن
پاشو پس بزن سیاهی شبو
غصه دردی رو دوا نمیکنه
بشکن این حریم نفرین شده رو
دنیا به هیشکی وفا نمیکنه
قسم به روز پیروزی
قسم به شاخه ی زیتون
چه شیرینه واسه خاکت
بجنگی باتموم جون
بگو کی غرورتو شکستو رفت
همه ی ترانه هاتو پاره کرد
هر چی داشتی با خودش گرفت و برد
تورو تو شهر خودت آواره کرد
می دونم هیشکی نمونده واسه تو
می دونم سنگ صبوری نداری
وقتی که همدم تنهایی می خوای
سر روی شونه ی دیوار میذاری
قسم به روز پیروزی
قسم به شاخه ی زیتون
چه شیرینه واسه خاکت
بجنگی باتموم جون
سلام بر دوستان عزیز
من شرمنده ام!!!
حق با شماست!!!
من شرمنده ام !!!
شما حق دارید!!!
به خدا انقدر کار برام پیش اومده بود که اصلا فرصت به روز کردن و سر زدن به شما رو نداشتم
چیکار کنم، عیالواری و هزارتا دردسر!
تازه الآن یه چند وقتی هم هست که درگیر امتحانات ترمم چون چیزی نمونده که شروع بشه و منم که...
امروز که خدارو شکر وبلاگم رو بروز کردم ولی فکر کنم که تا 11یا12تیر ماه نتونم بروز کنم پس همینو از ما به کرمتون بپذیرید.
ایام انتخاباتم نزدیکه و خدا رو شکر انقدر تابلو هستم که همه می دونن طرفدار کدوم جریانم و از کی حمایت می کنم.
من یاد گرفتم که به همه احترام بذارم حتی به کسانی که اندیشه هاشون مخالف منه چون اعتقاد دارم سیاستی که بخواد رفاقتها و دوستی ها رو نابود کنه همون بهتر که نباشه!
پس من با احترام به تمام دوستانم که پاره ی تن من هستند و با احترام به عقایدشون و خواسته هاشون و اعتقاد به اینکه سیاست نباید مانع رفاقت بشه آقای دکتر محمود احمدی نژاد رو به عنوان کاندیدای مورد علاقه ام در هر کجا که باشم اعلام می کنم هر کس میتونه اعتقادات خودش رو داشته باشه و من هم به مخالفان خودم احترام میگذارم!
بگذریم،
من بازم شرمنده ام که دیر شد
یه ترانه میذارم برای امام عصر(عج) که خیلی وقت بود براشون ترانه نگفته بودم
فقط زبان این ترانه ی من با بقیه ی کارام فرق داره سعی کردم زبانمو کلاسیک تر کنم نمی دونم چطور در اومده ولی چون کار اولم بود فکر می کنم عاری از عیب و ایراد نباشه،پس بی زحمت گوشزد کنید!
این ترانه هم تقدیم می کنم به برادرانم میثاق جوهری و علیرضا سلیمانی که اگه سرشون بره رفاقتشون نمیره.
در شعله های آتش نمرود می سوزیم
کو دست ابراهیم تا مارا رها سازد؟
در این زمان که پایه های عدل لرزیده
باید کسی حق را ز باطل ها جدا سازد
دنیا زمین جنگهای نامنظم شد
کو جنگجوی پر غرور عرصه ی پیکار؟
یک عده هم سر در گریبان گرم خوابیدن
کو مرد پر احساس و خورشیدی و شب بیدار؟
در انتظار او جوان ها پیر گشتند وُ
در انتظار او تمام پیرها مردند
اندیشه ها مسموم گردید و به یک لحظه
آسان دراین تاریکی منحوس پژمردند
این جا کسی حرف دل ما را نمی فهمد
در ازدحام قلبهای سنگی و سختیم
حس دعا ماسیده بر لبهای خشک ما
هروز بیش از پیش می فهمیم،بد بختیم
ما در جواب ندبه هامان یار می خواهیم
کو مرد بارانی این خاک ترک خورده؟
دلگیرم از این غیبت طولانی کبری
برگرد و از یادم ببر شبهای افسرده!
در شعله های آتش نمرود می سوزیم...
سلام و درود
قبل از هر چیز می خواستم به خاطره غیبت یک ماهه ی خودم عذر خواهی کنم!
راستی!!!
شما رو که تو این مدت با تلفن و نظرات و حتی sms نگران حال من بودید و از دلیل نبودنم سوال می کردید عاشقانه دوست دارمبعد از مدت ها یه ترانه ی دو وزنی گفتم
و این ترانه رو تقدیم می کنم به دوستان با معرفت خودم رامین جعفرپور و سعید نژادنوری که دلم خیلی براش تنگ شده!
با یه بوسه میشه از کنار کینه ها گذشت
با یه حس عاشقانه میشه از بدی برید
میشه دنیارو پر از ترانه های تازه کرد
میشه خیلی از چیزای زشت دنیا رو ندید
اگه عشق بشینه تو دل تموم آدما
یه دفه شادی رو تو خونه ها مهمون می کنن
حتی تو هجوم شب تن به سیاهی نمیدن
تمام شهرای دنیارو چراغون می کنن
از این تاریخ گریزونم
که هر لحظه-َش پر از جنگه
پر از تاریکی ممتد
پر از قلبای از سنگه
به نام عشق و آزادی
شروع کن قصه رو از نو
بذار خوبی تو این دنیا
بمونه یادگار از تو
با یه لبخند میشه رفت سراغ اون کسایی که
حتی نون تو سفره شون برای خوردن ندارن
یا با دادن یه شاخه گل به سربازای جنگ
میشه کاری کرد جای مین تو زمین گل بکارن
ما باید تازه کنیم ثانیه های کهنه رو
ما باید زندگی رو یه جور دیگه ببینیم
عشق اگه باشه دوباره آسمون آبی میشه
اگه باشه زیر چتری از محبت میشینیم
از این تاریخ گریزونم
که هر لحظه-َش پر از جنگه
پر از تاریکی ممتد
پر از قلبای از سنگه
به نام عشق و آزادی
شروع کن قصه رو از نو
بذار خوبی تو این دنیا
بمونه یادگار از تو
خیلی وقت بود که عاشقانه های من رنگ سیاه داشت و خیلی ها دوست داشتند که از من ترانه های عاشقانه ی مثبت بخونن، منم بعد از مدتها وقتی که دیدم حالم خیلی خوبه و از اون فضای سیاه بدورم دست به قلم شدم و یه ترانه ی عاشقانه ی مثبت نوشتم.
برای خودم عجیب بود که بعد از این همه مدت ترانه سرایی به شدت موقع نوشتن این ترانه ترسیده بودم آخه نمی خواستم که رنگ و بوی ترانه های اون ور آبی رو بگیره چون اصولاً وقتی می گی ترانه ی عاشقانه ی مثبت همه توو خاطرشون ترانه هایی تداعی میشه که خیلی سخیف هستد.
نمی دونم چقدر از پَسش بر اومدم ولی نسبت به این کار حس خوبی دارم چون منو دوباره به این نوع ترانه برگشت داد.
یکی از فنونی که خیلی دوست داشتم تو کارهای اخیرم به خصوص این ترانه به کار ببرم استفاده از کلمات به ظاهر یکسان در قافیه هست که در معنا با هم متفاوتند اونم نمی دونم چقدر در این کار جواب داده و خوب شده پس حتما در موردش نظر بدید لطفاً.
راستی عیدنوروز رو به همتون تبریک می گم و امیدوارم همیشه و در هر حال احساس کنید که در عید به سر می برید و شاد باشید منم فکر نکنم تا بعد عید بتونم آپ کنم چون بادوم و پسته به آدم فرصت فکر کردن به ترانه ی جدید رو نمی ده!!!! شوخی کردم.
امیدوارم سال 1388 هجری خورشیدی سالی باشه پر از موفقیت و شادکامی و از همین حرفای با کلاس!
سر سفره ی هفت سین دمِ سال تحویل تورو خدا دعا کنید که امسال سال ظهور آقامون حضرت اباصالح المهدی (عج) باشه چون اگر آقامون بیاد اون موقع نوبت عشق و حال ما بچه شیعه هاست.
بزرگترین عشق و حالم دیدن روی ماهشه.
یاد این مصراع افتادم که میگه: ( زهی خجسته زمانی که یار باز آید)
واقعاً خجسته زمانه هااااااااا
در کل عیدتون مبارک باشه انشاالله در سال جدید بد نبینید.
این ترانه رو تقدیم می کنم به مهربونی که در تعطیلات عید ازم دوره:
وقتی تو اینجایی چقد حال دلم خوبه
وقتی تو اینجایی نگاه آینه می خنده
وقتی که از ته دلت می گی دوسم داری
غم کوله بارشو واسه همیشه می بنده
وقتی تواینجایی بِدون که عشق پیروزه
توی ترانه هام برای غصه جایی نیس
صدای تو زیباترین موسیقیِ دنیاس
تو گوش من غیر صدای توصدایی نیس
وقتی که دستات توی دستامه نمی ترسم
کابوسم این روزا به رویای تو برگشته
می خوام دعا کنم نری تا پیش من باشی
برای ما راه رسیدن راه برگشته
تالحظه ی مرگم تورو با جون و دل می خوام
برای زنده بودنم تنها دلیلی تو
تو مثل بارونی که رو کویر می ریزه
دوباره زنده می کنی تموم دنیارو
قسم به عاشقای دنیا عشق شیرینه
دنیا یه روزی عاشقا رو جدی می گیره
روزی که دنیامون پر از شیرین و فرهاده
روزی که کل عالمو مجنون می گیره!
یادمه 4-3 سال پیش اون موقع که تازه تازه تو حال و هوای ترانه قرار گرفته بودم و همه چیز واسم تازگی داشت همش دوست داشتم ببینم که ترانه سرایان بزرگی مثل جنتی عطایی ، سرفراز، قنبری و... ترانه رو چطور میبینن و اصلا از دیدگاه اونا ترانه یعنی چی؟
عاشق خوندن مصاحبه هاشون و کتاباشون و شنیدن ترانه هاشون بودم اما دراین میان یکی از کسانی که از ترانه هاش بیشتر لذت می بردم ایرج جنتی عطایی بود کسی که به اعتقاد من و خیلی از هم مسلکان من مرد اول ترانه ی نوین ایرانه مردی که طرحی نو در انداخت.
هنوزم که هنوزه وقتی برای زنده شدن خاطراتم کتابای نسباتا قدیمی کتابخونمو ورق میزنم همیشه اولین کتابی که میرم سراغش کتابی هست به نام "خاطرات یک شب سی ساله" که شامل یک سری از ترانه های این ترانه سراست.
البته کتابهایی دیگری هم از این مرد بزرگ منتشر شده از جمله کتاب "مرا به خانه ام ببر" که نشر دارینوش چاپ کرده و به نظر من یکی از بهرین شناخت نامه های این ترانه سراست.
شاید به جرئت بتونم بگم نصف بیشتر ترانه های خاطره انگیزی که در عمرم شنیدم از سروده های جنتی عطایی بوده ، ترانه هایی که با آهنگسازی بزرگانی مثل بابک بیات و صدای کسانی مثل داریوش اقبالی و... عمری جاودانی در حافظه ی این ملت داره.
شاید حرفای زیادی درمورد اعتقادات سیاسی جنتی وجود داره اما من یاد گرفتم که یک هنرمند رو به خاطر هنرمند بودنش دوست داشته باشم نه به خاطر تفکرات سیاسیش هرچند که مطمئنم تفکراتش با من که مخاطبشم فرق بسیاری داره اما این هیچ تاثیری بر هنرمند بودن جنتی نداره.
الآن که دارم این یادداشت رو می نویسم یاد چند خط از ترانه ی" فریاد زیر آب" افتادم که جنتی برای موسیقی فیلمی به همین نام سروده بود:
چه در یایی میان ماست خوشا دیدار ما در خواب
چه امیدی به این ساحل خوشا فریاد زیر آب!
خوشا عشقو خوشا خون جگر خوردن
خوشا مردن خوشا از عاشقی مردن
ایرج جنتی عطایی علاوه بر ترانه سرایی کارگردان و نمایشنامه نویس قابلی هم هست .
امیدوارم نسل ما و نسل بعد از ما قدر مفاخر ترانه و موسیقی کشورشون رو بدونند و...
اینم یه ترانه ی جدید که سه یا چهار روز پیش سرودمش:
از اون چیزی که ترسیدم
ببین آخر سرم اومد
همون که عاشقش بودم
با دستاش ریشه هامو زد!
تحمل کردنش سخته
یه دم آروم نمی گیرم
تو میری و نمی بینی
که من از غصه میمیرم
یه عمره عاشقت بودم
تودستات زندگی کردم
حالا که میری از پیشم
نگو که برنمی گردم
هوا بی تو نفس گیره
دلم تاریکه تاریکه
چقد دستای تو دوره
ولی تنهایی نزدیکه
چشای خیسمو دریاب
واسه چند لحظه درکم کن
به یاد خاطرات خوب
یه کم آهسته ترکم کن
تحمل کردنش سخته...
نمی دونم آخر دنیای ما چی میشه ولی آینده ی بدی رو واسش پیش بینی می کنم!
کاش دنیامون به قشنگی ترانه های مثبت عاشقانه بود
اما...مشکل مردم روزگار ما از اونجا شروع شد که حرف دل تبدیل به حرف عقل شد، وقتی پای دو دو تا چهارتا به زندگی مردم وا میشه دیگه آدم بودن میره کنار و آدمی که می تونه جانشین خدا باشه از یه حیوونم کمتر میشه و اون موقع واسه از دست ندادن دنیا حاضره خیلی چیزها رو از دست بده.
حاضره خون مردمو تو شیشه کنه تا خودش با لذت زنده بمونه و تنفس کنه و هوا رو با نفسهاش به کثافت بکشه!
حتی حاضره از عشقش استفاده ی ابزاری بکنه.
حتی حاضره هر کاری بکنه که مردم به خواسته هاش تن بدن.
و هزاران کار دیگه که...
اما من می دونم چطور میشه از این پلیدی ها فرار کرد از این گندابی که آدمو به لجن می کشه.
بی تردید عشق!
فکر نکنید که دارم یه شعار توخالیه شاعرانه میدم ، من به این باور رسیدم که عشق ناجی دنیای ماشینی و سرد ماست.
به قول یغما گلرویی:
وقتی دنیا پُره جنگه مثل من عاشق شو
دنیا میتونه پُر از ترانه باشه با تو
بعضی از دوستام میگن چرا اکثر کارات سیاهِ و هَمَش از رفتن و به هم نرسیدن میگی؟
من همیشه دوست داشتم حقیقت کنونیِ عشقو نشون بدم اگه یه روز حقیقت امروزِ عشق عوض بشه و جای رفتن و به هم نرسیدن رو برگشتن و به هم رسیدن بگیره منم فضای شعرام روشن و سفید میشه!
یه ترانه ی جدید:
سوختنمو دیدی ولی
بازم نگات سرده هنوز
آتیش زدی قلب منو
با یه حریق سینه سوز
کاش می دونستی حالمو
کاش حرفمو می فهمیدی
تو با گذشتن از دلم
منو به آتیش کشیدی!
به جاده دادی دلتو
قصدت از این سفر چیه؟
اون که یه دیوار شده وُ
نشسته بین ما کیه؟
بگو چیکار کنم نری
چطور پشیمونت کنم
مثل یه درد بی علاج
نمی شه درمونت کنم
بگو کجا یا چطوری
فکر تو از سرم بره
چطور میشه حضور تو
واسم بشه یه خاطره
موقع رفتنت فقط
اسم منو صدا نکن
تا که شکسته تر نشم
توی چشام نگا نکن
سوختنمو دیدی ولی...
السلام ُ عَلَيکَ يا اباعبداللهِ و عَليَ الاَرواحِ الّتي حَلَّت بفِنائِکَ ًعَلَيکَ
مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداما بقيتُ و بَقِيَ اللَيلُ والنَّهارُ وَلاجَعَلَهُ اللهُ اخِرَالعَهدِ
مِنّي لِزيارَتِکُم السَّلامُ عَلَي الحُسَينِ وَ عَلي عَلِيّ بن الحُسَينِ وَ عَلي
اولادِالحُسَينِ وَ عَلي اصحابِ الحُسَينِ ...
من می تونم آدم بدی باشم اما نوکرم!
من می تونم آدم مغروری باشم اما نوکرم!
من می تونم آدم طمع کاری باشم اما نوکرم!
من می تونم آدم بی شعوری باشم اما نوکرم!
من می تونم آدم سنگ دلی باشم اما نوکرم!
من می تونم آدم گناه کاری باشم اما نوکرم!
من می تونم آدم رو سیاهی باشم اما نوکرم!
من می تونم آدم بی رحمی باشم اما نوکرم!
من می تونم آدم خوبی باشم اما نوکرم!
من می تونم آدم صادقی باشم اما نوکرم!
من می تونم آدم نیکو کاری باشم اما نوکرم!
من می تونم آدم قابل اعتمادی باشم اما نوکرم!
من می تونم آدم مهربونی باشم اما نوکرم!
من می تونم آدم شجاعی باشم اما نوکرم!
من می تونم بمیرم اما نوکرم!
من می تونم زنده بمونم اما نوکرم!
هر کاری کنم آخرش ... اما نوکرم!
این دوماه محرم و صفر رو از دست ندید
به خدا حیفه ...
پارسال یه مثنوی گقته بودم که تو وبلاگ نذاشتمش ، امسال اصلاحش کردم و کاملشو واستون می نویسم :
(مثنوی اشک)
به نام خداوند سر نیزه ها
خداوند سرهای از تن جدا
خداوند تیرو خداوند مشک
خداوند چشم و خداوند اشک
خداوند حی و خداوند نور
خداوند محبوس کنج تنور
خداوند اجسام له استخوان
خداوندگار زمین و زمان
خداوند لبهای خشک و کبود
خداوند آتش خداوند دود
خداوند قنداقه ی پر زخون
خداوند ساقی و جام جنون
خداوند رخت سیاه عزا
خداوند ماه غم و کربلا
کنون نوشم از جام حبل المتین
بالحمدُ ربِّ الحسین الحزین
به حمد خداوند بی انتها
ستایش کنم نام پاک تورا
تویی که زمان مست تکرار توست
تویی که دلم سخت بیمار توست
تو در خون نشستی و برخاست دین
خداوند خاکی روی زمین
تو جبریل را خواندن آموختی
به دریای عشق آتش افروختی
تورا می شود خواند در هر کتاب
تورا می شود دید در مشک آب
به موسی عصایی به عیسی نفس
به یوسف جمالی به یعقوب کس
تو حیدر نشانی و احمد سرشت
حریمت تجلیگه هر بهشت
تو قرآنی و رحل تو نیزه هاست
تو باحقی و حق همیشه توراست
صدای تپشهای قلب خدا
شهادت دهد درد های تورا
لیاقت ، کرامت ، عبادت تویی
طهارت ، ولایت ، سیادت تویی
علی کشتی و بادبانها تویی
نشان ره کاروانها تویی
زداینده ی غم ز رخسارها
که با هر نگاهت کنی کارها
پدر خاک باز و شجاعت صفت
برادر چو دریایی از معرفت
کنند انبیا سجده بر نیزه ها
چو بر نیزه بینند راس تورا
هر آنکس که نام تورا برد باز
شود چون مسیحا دمش چاره ساز
به دستت زمام زمین و زمان
شود خاک پایت بلند آسمان
صدای تو در گوش آیینه هاست
حریم تو در خانه ی سینه هاست
دلم با غمت سخت گشته عجین
بالحمدُ ربِّ الحسین الحزین
تا آخر ماه محرم دست و دل نوشتن ندارم شاید تا ماه دیگه وبلاگمو به روز نکنم نمی دونم شایدم بیشتر ...
تا اون وقت یا علی
دعای ابوحمزه ی ثمالی
یکی از مسائلی که این روزها در بین اهالی رده ی پایین موسیقی کشور باب شده سرقت ترانه های برخی از ترانه سرایان هست ، به طوری که این افراد بدون هیچ گونه اجازه و پرداخت حق و حقوق ترانه سرا دست به اجرای ترانه می زنند و غیر قانونی بودن این کار هم برای آنها مهم نیست .
چند روز پیش یکی از همکاران پیامی برای من فرستاد با عنوان اینکه مراقب ترانه هایی که روی وبلاگ می ذاری باش تا مثل فلانی و فلانی و فلانی بی اجازه دست به ترانه هات نزنن !
من نمی دونم که واقعا چه اتفاقی خواهد افتاد اما خدارو شکر که تاحالا برای من و خیلی از دوستان دیگرم این مشکل پیش نیومده ولی اگر پیش بیاد.....
بی خیال
حتی دوست ندارم فکرشو بکنم !
اینم یه ترانه ی جدید که مثل اکثر ترانه هام رو دو وزن گفتم :
داری میری ، به سلامت
برو اما یاد من باش
یاد این عاشق خسته
یاد این شکسته تن باش
داری میری ، به سلامت
دلتو به غصه نسپار
تا که برگردی دوباره
نمی گم خدا نگهدار
بعد تو باید به این بی کسی عادت بکنم
تو بگو تنهاییامو با کی قسمت بکنم
تو بگو از این به بعد حرفامو با کی بزنم
تو بگو چیکار کنم که ذره ذره نشکنم
آرزوم بود که یه روزی
تو بشی همنفس من
تو بشی تموم دنیام
تو بشی همه کس من
آرزوم بود که یه روزی
منو از خودت بدونی
اما حالا داری میری
دیگه با من نمی مونی!
بعد تو باید به این بی کسی عادت بکنم
تو بگو تنهاییامو با کی قسمت بکنم
تو بگو از این به بعد حرفامو با کی بزنم
تو بگو چیکار کنم که ذره ذره نشکنم
(( خدایا اگر من و تمام حساب دانانِ عالمِ خلقت بخواهیم نهایتِ نعمتهایت را از گذشته ، حال و آینده شماره کنیم هرگز بر درک نهایتش قادر نخواهیم بود.....هرگز! ))
مفاتیح الجنان / دعای امام حسین در روز عرفه
این روزا وقتمو صرفِ فکر کردن به کسی می کنم که دنیامو زیر و رو کرده کسی که جای پاشو توی وجب به وجبِ جاده ی زندگیم می بینم.
خیلی نگرانشم ، نه می دونم چیکار میکنه نه می دونم حالش چطوره و نه.... اصلا ِبروی خودش نمیاره بس که مغروره !
منی که تادیروز خودمو انقدر بالا می دونستم که هر کسی رو تحویل نمی گرفتم امروز حاضرم برای یک لحظه با اون بودن هزار هزار بار خواهش کنم .
البته فقط به خودش نه کس دیگه !
انگار قسمتی از منه که تازه پیداش کردم وهرکاری می کنم نمی تونم بی خیالش بشم حتی اگر که منو از خودش برونه.....آره حتی اگر برونه
هنوزم به علاقه ی من شک داره فکر میکنه باهاش شوخی میکنم فکر می کنه از اون آدمایی هستم که می خوام سر کارش بذارم یا از اون آدما که هنوز نفهمیدن دست راست و چپشون کدومه
شایدم با این کاراش می خواد ببینه وقتی که با رفتار سردش مواجه می شم بی خیال علاقم می شم یا نه
ترانه بانوی من!
عیبی نداره
با تمام این کارات و این حرفات هنوزم ........
* یکی از ترانه های ساده اما جدیدمو براتون نوشتم ، تو همین ماه سرودم امید وارم خوشتون بیاد :
خیلی سخته رفتن و گذشتن از تو
خیلی سخته پا به پای تو نبودن
خیلی سخته بی تو از ترانه خوندن
خیلی سخته بعد تو غزل سرودن
خیلی سخته فکر این که تو نباشی
خیلی سخته فکر این که من نباشم
نگو ما نمی تونیم باهم بمونیم
من نمی تونم برم از تو جداشم
این ترانه واسه چشمای تو بانو
تا ببینی بی تو من چه حالی دارم
تاببینی وقتی نیستی جای شونت
سرمو روشونه های کی میذارم
دستامو بگیر تا از تو جون بگیرم
دوس دارم با تو تماشایی شه دنیا
من بدون تو مثه یه تک درختم
که توی کویر غربت مونده تنها
خیلی سخته رفتن و گذشتن از تو...
(( خدا آنان را که ایمان آوردند وسپس کافر شدند و باز ایمان آوردند ودگر بار کافر شدند و بعد بر کفر خویش افزودند هرگز نخواهد بخشید و به راه راست هدایت نخواهد فرمود. ))
قرآن کریم / سوره ی نسا / آیه ی 137
نمی دونم چرا این روزا همش دوس دارم ترانه بنوسم ، چه خوب چه بد ! بستگی به حال و هوام داره...
این کارو تقدیم می کنم به ( ش ، ک ) کسی که تمام زندگیه منه اما خیلی مونده تا به این مساله پی ببره !
نمی دونم چرا در دنیای امروز کلماتی به نام صبر، تحمل و شکیبایی معنایی نداره و آدمها با هجوم یه باد ناملایم از کنار عشقشون به سادگی می گذرن ...
این ترانه رو بعد از صحبت با آدمی سرودم که تازه از همسرش جدا شده بود ...
می گفت یه مشکلات کوچیکی تو زندگیمون پیش اومد که نتونست تحمل کنه ، یه شب چمدونشو بست و گفت من دیگه نمی تونم با تو زندگی کنم !
می گفت التماسش کردم اما...
شکیبایی کن امشب نازنینم
با اینکه زندگیمون بی ستاره اَس
نرو که جاده می ره سمت بن بست
بمون که رفتنت بغض دوباره اَس
شکیبایی کن امشب نازنینم
به من فرصت بده تا با تو باشم
به من فرصت بده عاشق بمونم
به من فرصت بده ازغم رها شم
تو می تونی منو از من بگیری
تومی تونی به غصه چاره باشی
تومی تونی به احساسم بتابی
پناه قلب این آواره باشی
شکیبایی کن امشب نازنینم
نذار با فکر تو، بی تو بمونم
بذار احساس دستاتو بفهمم
بذار قدر نفسهاتو بدونم
شکیبایی کن امشب نازنینم
کنار من که از تنهایی سیرم
توی این فصل سردو مه گرفته
دیگه چیزی نمونده تا بمیرم
تو می تونی منو از من بگیری
تومی تونی به غصه چاره باشی
تومی تونی به احساسم بتابی
پناه قلب این آواره باشی
من یاد گرفتم که از هیچ چیزی و کسی به جز خدا نترسم . علاوه بر این اعتقاد دارم عزت وذلت دست خداست ، دست خدایی که به قول سهراب در همین نزدیکیست !
چرا اینارو گفتم ؟
چون دوست ندارم ......
ولش کن
بی خیال
این کارو تازه سرودم ، امید وارم خوشتون بیاد .
وقتی که می گم دوستت دارم
احساسمو نادیده می گیری
بوی جدایی میده رفتارت
انگار که صد ساله ازم سیری
وقتی که می گم دوستت دارم
می خندی و آهسته رد می شی
تو خوب من بودی ولی حالا
بد بودنو داری بلد می شی
گفتی که اینجا آخر خطّه
دستاتو از دستم جدا کردی
من التماست کردم اما تو
گفتی که دیگه بر نمی گردی
وقتی نباشی دنیا زندونه
آب و هوای خونه نمناکه
این زندگی هم معنیه مرگه
مرگی که بی اندازه غمناکه
بی من نرو این جاده بی رحمه
این جاده سمت ناکجا می ره
بمون تا بازم عاشقت باشم
بمون که قلبم بی تو می گیره
گفتی که اینجا آخر خطّه
دستاتو از دستم جدا کردی
من التماست کردم اما تو
گفتی که دیگه بر نمی گردی
(( الحَمدُللهِ الذّی هُو شعرٌ و شاعرٌ و شعورٌ و مشعرٌ و اِشعارٌ و اَشعارٌ ))
این ترانه رو که برای امام زمان (عج) سرودم تقدیم میکنم به خواهر عزیزم پریا امینی که با حرفای به ظاهر ساده اما صادقانه ی خودش باعث شد من یک بار دیگه به خودم وهویت خودم فکر کنم .
بی تو من دچار بحرانم
توی قرنی که زندگی سخته
توی قرنی که مرگ تقدیره
همه ی آدمای بدبخته
بی تو من دچار بحرانم
توی قرنی که کشتن آسونه
توی قرنی که صلح یعنی جنگ
هیشکی آینده شو نمی دونه
قسم می دم تورو امشب
به اشکی که سرازیره
به بغض سرد و سنگینی
که بی رحم و گلوگیره
یکی از جمعه هامونو
با احساست معطر کن
روی این خاک خشکیده
ببار و چهره شو تر کن
خیلی وقته که عشق پو سیده
توی تابوت قلب این مردم
اینجا همدیگرو نمی فهمن
آدمای اسیر و سر در گم
همه فصلا شبیه پاییزه
همه شعرا به رنگ غم نامه اَس
همه چی رو مدار صفرو یکه
دنیا پادشاه خودکامه اَس
قسم می دم تورو امشب
به اشکی که سرازیره
به بغض سرد و سنگینی
که بی رحم و گلوگیره
یکی از جمعه هامونو
با احساست معطر کن
روی این خاک خشکیده
ببار و چهره شو تر کن
یادش بخیر
قدیمترها
هر پنجشنبه بعد از ظهر
تو کوچه پس کوچه های یوسف آبادمن و میثاق جوهری قدم می زدیمو از ترانه می گفتیم
این کارم که الآن رو وبلاگ گذاشتم یادگار اون روزاس
ترانه ای که به خاطر علاقه ی عجیبم به امام رضا(ع) گفتم
یادگار اولین روزای ترانه سرایی منه ،اگر... به بزرگی خودتون ببخشید!
بیصدا ترانه می خونم
تو هجوم این همه فریاد
همصدای بال کفترها
همصدای صحن گوهرشاد
بیصدا ترانه می خونم
توهجوم این همه فریاد
همصدای نای وناقاره
همصدای پنجره فولاد
باتو عاشقی رو می شناسم
باتو دل می بَرم از دنیا
باتو می تونم خدا باشم
رو زمین میون آدمها
توی قاب آسمون حرم
عکسی از شکل تو می بینم
واسه ی همینه که هرشب
زیر نور ماه می شینم
از تو تا من یه قدم راهه
یه قدم تا انتهای مسیر
بانگاهت راهو کمتر کن
نبض خسته ی دلم رو بگیر
با وجودت ذره خورشیده
با حضورت زندگی زیباست
افتخارمن فقط اینه
که دلم اسیردام شماست
وقتی که ترانه می خونم
همصدای لاله و شب بو
ضربان قلب من میگه
یارضا یا ضامن آهو
نمی دونم اسمت چیه، نمی دونم اهل کجایی، فقط می دونم که دوستت دارم ، خیلی دوستت دارم
بی تفاوت از کنارم می گذری اما
از من و احساس من چیزی نمی دونی
از منی که بی تو هر لحظه زمین گیرم
مثل پروانه توی روزای بارونی
بی تفاوت از کنارم می گذری اما
حس عاشقی رو تو چشام نمی بینی
نمی دونم چطوری بهت بفهمونم
تو واسم مثل خدایی ،مذهبی،دینی
بی تفاوت از کنارم میگذری اما
من با رویای تو هرثانیه درگیرم
تو حیات خلوت دانشکده هر روز
وقتی که می بینمت صد بار میمیرم
بی تفاوت از کنارم میگذری اما ...
این ترانه ی خیلی ساده تقدیم به :
محمدرضا ابوفاضلی و دغدغه های قشنگ او .
یه روزی قرار گذاشتیم
زندونا بشه دانشگاه
همه ی مردم این شهر
بشن آدمای آگاه
یه روزی قرار گذاشتیم
که شبو اسیر بگیریم
واسه همدیگه بمونیم
واسه همدیگه بمیریم
یه روزی قرار گذاشتیم
که از آزادی بخونیم
پشت هم باشیم همیشه
دردای همو بدونیم
اما حالا می بینم دوره زمون عوض شده
زندگی درس عجیبی رو داره می ده به من
اونایی که واسه آزادی می مردن یه روزی
این روزا تمومشون فکر حساب بانکی اَن !
یه روزی قرار گذاشتیم
شوش و شمرون یکی باشه
همه خوبیای دنیا
توی قلبای ما جاشه
یه روزی قرا گذاشتیم
که سیاه نشه سیاست !
دستا رنگ خون نگیره
واسه ی میز ریاست
اما حالا می بینم دوره زمون عوض شده
زندگی درس عجیبی رو داره می ده به من
اونایی که واسه آزادی می مردن یه روزی
این روزا تمومشون فکر حساب بانکی اَن!
تقدیم به کودکان یتیم کوفه ...
تو بَد ترین بابای دنیایی
من از تو بی اندازه دلگیرم
دیشب دوباره گشنه خوابیدم
با این که از این زندگی سیرم
بی تو تنور خونه خاموشه
دیگه خبر از نون و خرما نیس
می گن تو دیگه برنمی گردی
از تو یه رد پاهم حتی نیس
می خوام از گوشه ی چشمم
دوباره غصه جاری شه
دوباره خونه ی قلبم
اسیر بیقراری شه
ببین هر لحظه و هرجا
به دنبال تو می گردم
تمام کوچه ها رو با
نگاهم زیر و رو کردم
چَن روزه چشم مادرم خیسه
تا از تو میگم اشک می ریزه
حال و هوای خونمون بابا
مثل شبای سرد پاییزه
دنیای من احساس دستت بود
با تو وجودم پُر شد از شادی
وقتی سرم رو ناز می کردی
انگار به من دنیا رو می دادی
می خوام از گوشه ی چشمم
دوباره غصه جاری شه
دوباره خونه ی قلبم
اسیر بیقراری شه
ببین هر لحظه و هرجا
به دنبال تو می گردم
تمام کوچه ها رو با
نگاهم زیر و رو کردم
من عاشق ماه رمضونم!
به خاطر برکتی که تو سفرمون سرازیر میشه
به خاطر حس خوبی که دارم
به خاطر روزایی که خدا بیشتر به حرفم گوش میده
به خاطر زمزمه های سحر
به خاطر مهربون تر شدن آدما
به خاطر مواظبت بیشتر از خودم
به خاطر اون یک آیه قرآنی که اگر بخونی می گن برابر هزار...
به خاطر این همه میون بُری که خدا برای بنده ها گذاشته
به خاطر کم شدن کارهای اشتباه آدما
به خاطر عشق بازی با خدا کنار سفره ی افطار
به خاطر دوباره تازه شدن
به خاطر تاصبح بیدار موندن و با خدا حرف زدن تو شبای قدر
حتی به خاطر سریالهای تلویزیونی!!!!!!!
اما بالاتر از همه ی اینها به خاطر خود خدا
خدا تو ماه رمضون هوای بنده هاشو بیشتر داره میگی نه امتحان کن!
نمی دونم تو کی هستی
نمی دونم زنی یا مرد
میون این همه آدم
چه جوری میشه پیدات کرد
تورو حس میکنم وقتی
سراپا قصه و دردم
از اینجا تا ته دنیا
به دنبال تو می گردم
وقتی از دوره زمون دل من خسته میشه
وقتی که پنجره ها روی من بسته میشه
وقتی کنج خونمون روی پام سر میذارم
قبل هر خاطره ای تورو یادم میارم
نگا کن از تو می خونم
شریک روز تنهایی
با اینکه جسمت اینجا نیس
ولی می دونم اینجایی
قسم به نقش سجاده
قسم به سفره ی افطار
تورو هر لحظه می خوامت
برای بی نهایت بار
وقتی از دوره زمون دل من خسته میشه
وقتی که پنجره ها روی من بسته میشه
وقتی کنج خونمون روی پام سر میذارم
قبل هر خاطره ای تورو یادم میارم
خیلی دلم تنگه واسه
گلایی که پرپر شدن
اونایی که جنگیدَنو
سوختنوخاکستر شدن
خیلی دلم تنگه واسه
رفیقمون که برنگشت
همون که جامونده هنوز
روقلب خسته ی یه دشت
آلبوم عکسو که دوره میکنم
دل من اسیر دلتنگی می شه
چشماشو یه لحظه روهم می ذاره
مهمون خاکریزای جنگی می شه
خیلی دلم تنگه واسه
بغضِ شکسته ی زمین
واسه یه استخون پا
کنار لاشه ی یه مین
توسنگرا خلاصه شد
نموم زندگی ما
چقد روزای خوبی بود
منو تو و یاد خدا
آلبوم عکسو که دوره میکنم
دل من اسیر دلتنگی می شه
چشماشو یه لحظه روهم می ذاره
مهمون خاکریزای جنگی می شه ...
این روزا دوروبَرِت خیلی شلوغه!
دیگه هیچ وقتی برای من نداری
نمی دونم، شایدم تو فکرِ اینی
که از اینجا بری و تنهام بذاری
یه جوری حس میکنم بَرات مهم نیست
که چی میشه عاقبت زندگی ما
دیوارای خونه زندون شده واست
تو فقط فکر بریدنی از اینجا
خیلی وقته ما کنار هم نبودیم
خیلی وقته دلمون مون جدا شد از هم
خیلی وقته جای خوابمون سوا شد
خیلی وقته خونمون پُرشده از غم
بودن و نبودنم فرقی نداره
من واست مثل ِ مجسمه می مونم
علت این همه بی محبتی رو
نمی تونم از توی چشات بخونم
یه نِگا کن وبگو هَمَش دروغه
بگو من واسَت همونیَم که هستم
بگو که سوء تفاهم شده بازم
بگو تا جون بگیره دلِ شکستم
خیلی وقته ما کنار هم نبودیم
خیلی وقته دلمون مون جدا شد از هم
خیلی وقته جای خوابمون سوا شد
خیلی وقته خونمون پُرشده از غم
خیلی وقته حالم اصلا خوب نیست
بی تواحساسِ عجیبی دارم
از تموم آدما بدم میاد
حتی از شکل خودم بیزارم
خیلی وقته ریل ایسگاه قطار
با من و تنها ییام مانوسه
می دونه که فکر برنگشتنت
واسه من همیشه یه کابوسه
تماشاکن نگاهم رنگ غصه اَس
تماشا کن ازم چیزی نمونده
حضور جایِ خالی تو اینجا
منو تا اوج تنهایی کشونده
نَم گرفته دیوارای خونه
بی تو حتی ساعتا خوابیدن
قابِ عکس کهنه ی رو دیوار
شده همبسترِ تنهایی من
من و جا نَذار میون این همه
مردم غمزده ی تبعیدی
نذار باور بکنم دوریتو
واسه من تو آخرین امیدی
تماشاکن نگاهم رنگ غصه اَس
تماشا کن ازم چیزی نمونده
حضور جایِ خالی تو اینجا
منو تا اوج تنهایی کشونده
می دونم ، خیلی دیر فهمیدم که باید منتظرت باشم اما خدا رو شکر که بالآخره فهمیدم!
یه دروغه یه فریبه
وقتی پرواز پرنده
واسه آسمون عجیبه
وقتی آزادی یه قصه اَس
وقتی مردابیِ دریا
وقتی آواز رهایی
حبسِ تو حنجره ی ما
اسم تو یه جون پناهِ زیر تیغِ تیزِ مرگ
هدیه کن خنده ی ماهو جای بارون و تگرگ
بِذا گَر بگیره خورشیدِ نگاهِ گرمِ تو
رو تنِ خسته و سردِ گل و پروانه و برگ
وقتی مردن میشه عادت
واسه آدمای زنده
وقتی عطر تن معشوق
میشه مسموم و کشنده
وقتی گم میشه ترانه
بین برگای کتابا
وقتی هیشکی نمی دونه
چی میشه آخر دنیا
اسم تو یه جون پناهِ زیر تیغِ تیزِ مرگ
هدیه کن خنده ی ماهو جای بارون و تگرگ
بِذا گَر بگیره خورشیدِ نگاهِ گرمِ تو
رو تنِ خسته و سردِ گل و پروانه و برگ
بدون توضیح!
لباسِ مَردایِ این شهر
همیشه عطرتو داره
تو هرشب با یکی هستی
آهای خانومِ بدکاره!
تو حق داری که بَد باشی
چرا که تلخِ این دنیا
برای لقمه ی نونی
شدی همبسترِ گرگا
تو مجبوری که تن به هرکَس بدی
تو آبروی خودتو نبردی
وقتی تو گشنگی قدم می زدی
هیشکی نگفت که زنده ای یا مُردی
خدا ماهارو میشناسه
می فهمه چی خوبه چی بد
ولی اینو نمی دونم
چرا اینکارو با ما کرد
یکی سیرابه سیرابه
یکی از تشنگی مُرده
یکی دنیارو بلعیده
یکی هم گشنگی خورده
تو مجبوری که تن به هرکَس بدی
تو آبروی خودتو نبردی
وقتی تو گشنگی قدم می زدی
هیشکی نگفت که زنده ای یا مُردی
گاهی برای بیان حرف دل نیاز به یک ترانه ی کامل نیست ...
همونطور که علی(ع) ....
این دوبیت نذر قبر بی نشون تو مادر...
این شبها اگر یه کمی گوش کنی صدای قلب علی رو میشنوی...
ناراحتم از این که می بینم
بانوی من قصد سفر داری
همبستر شبهای تنهایی
امشب توهم تنهام میذاری
السلام علیک یا فاطمه الزهرا...
مدتی پیش در یکی از جلسات خانه ی ترانه ، ترانه ای شنیدم پیرامون زندگیِ یک جانباز که توانست با پرداختی نسبتا جدید نظر خیلی ها از جمله خودِ من رو جلب کنه به خاطر همین تصمیم گرفتم که این ترانه رو به طورِ استثنا درکنار شعر ها و ترانه های خودم در این وبلاگ قرار بدم.
شاعرِ این ترانه سرکار خانمِ سپیده امینی از ترانه سرایان جوان و آینده داری هستند که اگر از بعضی تکرارها و ضعف تالیف ها بگذریم کار خوبی رو ارائه دادند...
فهمیدنت سخته
نه ، من نمی تونم
عاشق شدم امّا
داغون داغونم
تصویرِ زیباتو
توقاب می بینم
با بغض پاهاتو
از عکس می چینم
قدترو یادم نسیت
خم می شدی بامن
پاهات جاموندن
رو سینه ی دشمن
هر شب که می خوابی
خوابت یه پوتینه
پوتین بی پایی
همبستر مینه
کابوس می بینی
کفشای تو خوبن
پاهات بد حالن
پانه دوتا چوبن
فهمیدنت سخته
دستاتو می گیرم
یک لحظه می اُفتی
انگار می میرم
تو بسر رویا
چشمامو می بندم
بزور پامی شی
به زور می خندم
تو شرط می بندی
انگار مجبوری
عشقت رو می بازی
تو سخت مغروری
باید جدا باشیم
با شرط درگیرم
شاید نمی دونی
من بی تو میمیرم
فهمیدنت سخته
تو خوب می دونی
از حال ناجورم
دستم رو می خونی
من جای خالیِ
پاهاتو می گیرم
احساسِ خوبی نیست
با عشق درگیرم!
آقا برای دیدن تو صبر می کنم...
گرد و خاک روی این پنجره ها
همدم غربتِ چشمای منه
فکر برنگشتن تو از سفر
داره قلبمو رو شیشه می کَّنه
من یه عمره پای این پنجره ها
چش براهِ به عبور تازه اَم
جون بده به رگ خشکیده ی من
بی تو من شبیه یه جنازه اَم!
هفته ها پشت سرِ هم
جمعه ها دونه به دونه
رفتن اما خبری نیس
کِی میای؟ خدا می دونه
پرسه می زنم میون جاده ها
توی این شب گرفته و نمور
نه صدایی نه حضوری نه کسی
خسته ام از این زمین سوت و کور
من نمی تونم اسیر شب بشم
دل من دوباره خورشیدُ می خواد
یه روز از پشت همین سیاهیا
یه نفر واسه نجاتِ من میاد!
هفته ها پشت سرِ هم
جمعه ها دونه به دونه
رفتن اما خبری نیس
کِی میای؟ خدا می دونه
توهیچگاه نخواهی فهمید که چقدر دوستت دارم...!!!؟؟؟
من دیگه بازنده امُ نمی خوام
بادلِ بازنده ی من بسازی
برو عزیزم ولی یادت باشه
توهم گرفتی دلمو به بازی
وقتی که توی قحطیِ ترانه
مثل ستاره تو شبم دمیدی
وقتی که گرمی تب نگاتو
روتن یخ بسته ی من کشیدی
به زندگیم یه رنگ تازه دادی
بدون معنی غمُ جدایی
ولی حالا خودت شدی یه غصه
برو ولی بدون که بی وفایی
این روزا یه آدم دیگه شدی!
بوی عطر دیگه ای ازت میاد
من واست لباس کهنه ای شدم
تن تو یه پیرهن تازه می خواد
تنهااَمُ خسته تر از همیشه
همدم غربت صدای گیتار
زخم خیانت رو دلم نشسته
بیزارم از حس دروغ و انکار
مثل یه جاده ی شلوغه قلبت
قلبی که رنگه عاطفه ندیده
مثل یه دیوار قدیمیّه که
هرکی رسیده روش یه خط کشیده
این روزا یه آدم دیگه شدی
بوی عطر دیگه ای ازت میاد
من واست لباس کهنه ای شدم